خرید بک لینک

احساس سبکی‌ای دارم. انگار که لبه‌ی یک پرتگاه ایستاده باشم. توشه‌ای نیست، سبک‌بال و سبک‌بار ..‌. دست‌ها بازِ باز. نسیمی از لابه‌لای موها رد می‌شود و من خیره‌ به افق‌های دور دست. قدمی به جلو، شروع کاری خواهد بود بر یک اتمام .. روز قشنگی برای ... نیست؟ :) مسخره‌ست! خودم را به دنبال لحظات می‌کشم و همراه میارم. ردی از خون در پشت‌سر به جامانده. شاید قتلی رخ داده باشد. نمی‌دانم ولی این را به حتم می‌دانم که مدت‌زیادی دیگر تاب نخواهد آورد این جسم مفلوک ..

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: پنجشنبه 2 مهر 1405 ساعت: 23:40

چشم می‌گردونم و اطراف رو نگاه می‌کنم. فارغ از همهمه‌ی آخر سال و تکاپوی بی‌رمقی که این دیار و آدم‌هاش رو در بر گرفته. هیچ چیز مثل قبل نیست و اصل ماجرا هم جز این ... حقیقت اینه که هر لحظه و هر زمان دنیا و متعلقاتش با سرعتی ثابت رو به جلو در گذرند و در این بین تنها ما هستیم که می‌مانیم. گاه از قافله عقب می‌افتیم و گاه در امید سبقت با عجله به جلو می‌تازیم و حالیا هر صورت بازنده ما هستیم که مشغول انکاریم ...

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: پنجشنبه 2 مهر 1405 ساعت: 23:40

یه آن حس کردم دارم خفه میشم و نمی‌تونم نفس بکشم. چشم باز کردم و دیدم با دستش محکم جلوی دهنمو گرفته و با انگشت شست و اشاره‌ش بینیمو فشار میده. تا دید چشم باز کردم گفت دیگه جیغ نمی‌زنی؟ چراغ روشن بود و میشد چشم‌هاش رو دید که برزخ‌اند. با ترس سرمو تکون دادم. دستش رو برداشت و همونجور که داشت زیر لب چیزهایی میگفت از اتاق رفت بیرون. پشت سر هم نفس عمیق می‌کشیدم که تنفسم طبیعی شه. نفهمیدم کی صورتم خیس اشک شد.

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: پنجشنبه 2 مهر 1405 ساعت: 23:40

صفحه بندی